برای روز جهانی نابینایان
عصای سفیدت را برداشته بود
سکوت چشمانی
که سخت می فهمید
سرخی درونت را
و تو
قسمت کرده بودی
با حس دیدنت
روزهای خاکستری را
در مهمانی آمدن و بودن
و سقوط از دره ی بی برگ مرگ
و چه خوشبختی عمیقیست
ندیدن روزگار
با چشمانی که دیگر نفس اعتماد را هم بریده اند
آنگاه که میان مرجان های وسیع ندیدنت
سخت روشن کرده بود
تاریکی تو را
و حسرت روشنی
دیدگان ناملایم ما را از تو و از ” ما” غافل کرده بود
پشت اندود ” من ” هایمان
راستی هیچ میدانی
آمدن ما نتیجه ی کدامین غفلت است
که نفس کشیدن را سخت
به قیمت نان روز
میسوزاند
لای تنور متنوع هوس هایمان
عصای سفیدت را به من بده
دستی برای گرفتن نیست
دیشب تمام دست های بودن
در توفان “نبودها”
تاریکی را به سوگ نشستند
و تو تکیه کرده ای به عصایی سفید
که هرگز دستانت را رها نخواهند کرد
عصای سفیدت را با من قسمت کن
من
جامانده ی ایل درد و تنهاییم….
سکوت چشمانی
که سخت می فهمید
سرخی درونت را
و تو
قسمت کرده بودی
با حس دیدنت
روزهای خاکستری را
در مهمانی آمدن و بودن
و سقوط از دره ی بی برگ مرگ
و چه خوشبختی عمیقیست
ندیدن روزگار
با چشمانی که دیگر نفس اعتماد را هم بریده اند
آنگاه که میان مرجان های وسیع ندیدنت
سخت روشن کرده بود
تاریکی تو را
و حسرت روشنی
دیدگان ناملایم ما را از تو و از ” ما” غافل کرده بود
پشت اندود ” من ” هایمان
راستی هیچ میدانی
آمدن ما نتیجه ی کدامین غفلت است
که نفس کشیدن را سخت
به قیمت نان روز
میسوزاند
لای تنور متنوع هوس هایمان
عصای سفیدت را به من بده
دستی برای گرفتن نیست
دیشب تمام دست های بودن
در توفان “نبودها”
تاریکی را به سوگ نشستند
و تو تکیه کرده ای به عصایی سفید
که هرگز دستانت را رها نخواهند کرد
عصای سفیدت را با من قسمت کن
من
جامانده ی ایل درد و تنهاییم….
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ آبان ۱۳۹۰ ساعت 23:5 توسط حامد رشنو زاده
|
من هوای روشن یک سایه ام