مرخصی
بازم باید برم سفر
عروسی یکی از دوستان عزیزمه
500 کیلومتری اونورتر
خلاصه اینکه چند روزی از دست من راحت هستید
خوش بحالتون
من که بد جوری گرفتار "من" هستم
بازم باید برم سفر
عروسی یکی از دوستان عزیزمه
500 کیلومتری اونورتر
خلاصه اینکه چند روزی از دست من راحت هستید
خوش بحالتون
من که بد جوری گرفتار "من" هستم
کهولت روز را
سرخ می شود
تکرار زمین
بر کوه موزی خام است
و ما
بر چاله ی حرفمان ایستاده ایم
نادان از
“تشنگی صبح
تادرک نیمآفتاب”
سایه ها کوتاه زنجیر اوهام اند
خورشید را بیاورید…….دلتنگیم را
لابه لای انگشتان بغضت
قورت بده
وقتی
میانمان خداوند ترین فاصله را
باران میبارد
و تو هنوز بر شیشه های باریدن
مه پوشانده ای
پنج شنبه های رو به غربت را
نیمه راه نبودی
که بغضهایت را برداری
از من
در جاده ی خشکیده ای که
برگشتنم محال ندیدن بود
و فاصله
سقوط جریان باورم
رفتنت را بدرقه کردم
در وهم فهم
و یک عمر است
موازی شده ام با چهارشنبه ای
که سوری سیاه ایستادن است
به فلش انگشتانی که ترحم مردمانند
بر جامانده های رو سیاهیان
و پاسخی تلخ از کلیشه ی
"سپاسمندم"
دلتنگیم را
لابه لای انگشتان بغضت
قورت بده
پژواک گلویم
ارتعاش بودن نبودنت را
به چهارشنبه ها هاشور میزند
و چه انتظار بیهوده ای
هاشور انتظار انگشتانم