مرخصی

دوستان عزیزم

بازم باید برم سفر

عروسی یکی از دوستان عزیزمه

500 کیلومتری اونورتر

خلاصه اینکه چند روزی از دست من راحت هستید

خوش بحالتون

من که بد جوری گرفتار "من" هستم


چشمان خاموش_ برای 23 مهرماه_ روز عصای سفید

عصای سفیدت را برداشته بود
سکوت چشمانی
که سخت می فهمید
سرخی درونت را
و تو
قسمت کرده بودی
با حس دیدنت
روزهای خاکستری را
در مهمانی آمدن و بودن
و سقوط از دره ی بی برگ مرگ
و چه خوشبختی عمیقیست
ندیدن روزگار
با چشمانی که دیگر نفس اعتماد را هم بریده اند
آنگاه که میان مرجان های وسیع ندیدنت
سخت روشن کرده بود
تاریکی تو را
و حسرت روشنی
دیدگان ناملایم ما را از تو و از ” ما” غافل کرده بود
پشت اندود ” من ” هایمان
راستی هیچ میدانی
آمدن ما نتیجه ی کدامین غفلت است
که نفس کشیدن را سخت
به قیمت نان روز
میسوزاند
لای تنور متنوع هوس هایمان
عصای سفیدت را به من بده
دستی برای گرفتن نیست
دیشب تمام دست های بودن
در توفان “نبودها”
تاریکی را به سوگ نشستند
و تو تکیه کرده ای به عصایی سفید
که هرگز دستانت را رها نخواهند کرد
عصای سفیدت را با من قسمت کن
من
جامانده ی ایل درد و تنهاییم….

UA:F [1.9.5_1105]


سایه ی اوهام

سر می خورد غروب

کهولت روز را

سرخ می شود

تکرار زمین

بر کوه موزی خام است

و ما

بر چاله ی حرفمان ایستاده ایم

نادان از

“تشنگی صبح

تا

درک نیمآفتاب”

سایه ها کوتاه زنجیر اوهام اند

خورشید را بیاورید…….

دلتنگی چهارشنبه

دلتنگیم را

لابه لای انگشتان بغضت

قورت بده

وقتی

میانمان خداوند ترین فاصله را

باران میبارد

و تو هنوز بر شیشه های باریدن

مه پوشانده ای

پنج شنبه های رو به غربت را

نیمه راه نبودی

که بغضهایت را برداری

از من

در جاده ی خشکیده ای که

برگشتنم محال ندیدن بود

و فاصله

 سقوط جریان باورم

رفتنت را بدرقه کردم

در وهم فهم

و یک عمر است

موازی شده ام با چهارشنبه ای

که سوری سیاه ایستادن است

به فلش انگشتانی که ترحم مردمانند

بر جامانده های رو سیاهیان

و پاسخی تلخ از کلیشه ی

"سپاسمندم"

دلتنگیم را

لابه لای انگشتان بغضت

قورت بده

پژواک گلویم

ارتعاش بودن نبودنت را

به چهارشنبه ها هاشور میزند

و چه انتظار بیهوده ای

هاشور انتظار انگشتانم

 

 

 

 

درد

گاهی من و تو سراغ خود میگردیم

گاهی ز ندیدن خدا دلسردیم

حالا که خدا میانمان بارانیست

بگذار دلت،  که هر دومان از دردیم