سر می خورد غروب

کهولت روز را

سرخ می شود

تکرار زمین

بر کوه موزی خام است

و ما

بر چاله ی حرفمان ایستاده ایم

نادان از

“تشنگی صبح

تا

درک نیمآفتاب”

سایه ها کوتاه زنجیر اوهام اند

خورشید را بیاورید…….