سال 76 وقتی 14 ساله م بود حس میکردم شاعر بی نظیری هستم

اوسط بلوغ و غرور و دور از جون شما نفهمی...

احتمالن نمونه هاشو توی خونواده ی گرام داشتین

یه روز یه شعر سپید به بابام نشون دادم

- ببین چیکار کرده شاه پسرت؟

-بابام دوست نداشت من سمت شعر و ادبیات برم(خودش شعر میگفت)

میگفت توی این مملکت واسه احساس و ادبیات ارزشی قائل نیستن

بچسب به ریاضیات و مهندس شو واسه آینده ت -

- اا اگه ادعای شاعری داری شعر کلاسیک بگو

- باشه موضوع بده تا واستون شعر بگم

کمی فکر کرد و گفت:  "گل نرگس"

بهم دو روز فرصت داد

من ده دقیقه ای این غزل رو واسش سرودم:

گل نرگس نمایان شد سپیده

که در هر غنچه اش ماوا دمیده

ز هر جوی روان شاداب گشته

بلند است و نمایان چون قصیده

گلی سرخ است و بس زیبای زیبا

که کس مانند این گل را ندیده

به زتدان سیه بودم شبانگاه

که ناگه روح من از گل رهیده

ز نرمی و زبوی خوش نوایش

تمام خارها از خود رمیده

اگر من زنده ام جاوید هستم

بدان قلبم برای گل تپیده

دل رشنو غمین باشد ازیرا

که مرگ این گل زیبا رسیده

اونکه خیلی خوشش اومد شما چی؟